تبليغاتX
سلام عبدالهی/ جوانرود
http://abdollahisalam.blogfa.com/

یکی بود یکی نبود...
یه روزی روزگاری یه خونواده سه نفری بودن.یه دختره کوچولو بود با مادرو پدرش.
بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوجولو خوشگل به دختر کوچولوی قصه ما میده. بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت دختر کوچولو  به مامان باباش اصرار میکنه که اونو با نوزاد تنها بزارن اما اونا میترسیدن که دختر کوچولو حسودی کنه و بلایی سرش بیاره. اصرار های دختر کوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در مواظبش باشن...


دختر کو چولو که با برادرش تنها شد...خم شد رو سرش و گفت...داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی........
به من میگی خدا چه شکلیه ؟ اخه من کم کم داره یادم میره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 9:45  توسط سلام عبدالهی |