تبليغاتX
سلام عبدالهی/ جوانرود
http://abdollahisalam.blogfa.com/

ای زندگی

در آخر همه کلیدها از آنِ تو

کلیدهای دریا که همزمان

درِ نسیم؛ درِ حوری های غمگین و درِ بهشتهای گمشده رانیز باز میکنند

برای تو... برای تو.. آن کلیدی را که درون گلهارا باز میکند

برای تو.. برای تو.. آن کلیدی  را که خواب اورنگهارا باز میکند

همه زیبایی ها برای تو

که به اسم ما در محفل غروب سخن میرانی

که به اسم ما در برابر دریا از کشتی های سرکش زندگی خشم میگیری

به اسم ما شاخه درختان میوه را تکان میدهی

کلیدهای مردن را به گردابها میندازی

............

ای زندگی

همه زیبایی ها از آنِ تو

که توهمه زیبایی ها را برای ما میخواهی

با این قفلهای تاریک، درِ تاریکیهایت را ببند

وقتی تو درهارا ببندی

ما دیگر در را برای چه میخواهیم

آن مردانی که مانیفست خودمان را بر گِردِ اخگرها مینویسم

به در نیازی نداریم؟

آنانی  که مانیفست انزوای خود را نوشتند

به در چه نیازی دارند؟

چه نیازی دارند؟

                                از شاعر معاصر کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/06ساعت 16:14  توسط سلام عبدالهی | 

 

هم آغوش بهار بودم با شکوفه های صورتی و جوانه های سبز و ترنم شبنم

روزگارم خوش بود مثل تمام مرغ عشقهای رنگی

اما نمیدانم آفتاب سوزان کدام فصل مرا به زردی کشاند

و اکنون در بستر سرد برفها آرمیده ام

آرزوهایم  همه سفید و....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/10ساعت 16:14  توسط سلام عبدالهی | 

یکی بود یکی نبود...
یه روزی روزگاری یه خونواده سه نفری بودن.یه دختره کوچولو بود با مادرو پدرش.
بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوجولو خوشگل به دختر کوچولوی قصه ما میده. بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت دختر کوچولو  به مامان باباش اصرار میکنه که اونو با نوزاد تنها بزارن اما اونا میترسیدن که دختر کوچولو حسودی کنه و بلایی سرش بیاره. اصرار های دختر کوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در مواظبش باشن...


دختر کو چولو که با برادرش تنها شد...خم شد رو سرش و گفت...داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی........
به من میگی خدا چه شکلیه ؟ اخه من کم کم داره یادم میره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 9:45  توسط سلام عبدالهی | 

ای کاش دل ها انقدر خالص بود که دعاها قبل از پایین امدن دست ها مستجاب میشد...

ای کاش فریاد انقدر بیصدا بود که حرمت سکوت نمی شکست...

ای کاش کلمه ی حقیقت انقدر با لبها اشنا بود که برای بیان کردنش نیازی به شهامت نداشت...!!!

آیا شما هم از این بعضی ها هستید....؟
بعضی ها شعرشان سپید است دلشان سیاه.
بعضی ها شعرشان کهنه است فکرشان نو.
بعضی ها یک عمر زندگی میکنند برای رسیدن به زندگی!
بعضی ها هم رنگ جماعت میشوند ولی همفکر نه.
بعضی ها صدای اب را ترجمه میکنند.
بعضی ها صدای ملائک را میشنوند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمیشنوند.
بعضی ها در تلاشند که بی تفاوت باشند.
بعضی ها فکر میکنند چون صدایشان از همه بلندتر است حق با ان هاست.
بعضی ها فکر میکنند پول مغز می اورد و بی پولی بی مغزی.
بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه میگیرند.
بعضی ها یک درجه تند زندگی میکنند بعضی ها یک درجه کند.هیچکس بی درجه نیست.
بعضی از ادمها فاصله پیوندشان مانند یک پل است بعضی مانند طناب بعضی مانند نخ
بعضی ها خیلی جور های مختلف هستند.....!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 9:47  توسط سلام عبدالهی | 

هميشه همه چيز اوني نيست که ما ميخوايم و ارزوش رو داريم. اين اصلا غير ممکنه با منطق و فلسفه طبيعت جور در نمياد.

دنيا واسه خودش قانون داره همون طوري که تو واسه خودت قانون داري و اين رو هم بايد بدوني که به هر کس اجازه نميده اين قانون و طبيعت رو بهم بزنه...اگه نميدونستي بدون...

همينه...رسمه...قانونه... همون قدر نتيجه ميگيري که تلاش کني نه بيشتر نه کمتر حتي يه ذره!

اون کاري نداره به اينکه تو کي وچي هستي فقط داره به وظيفش عمل ميکنه.

چيه؟نکنه فکر کردي روز قبل از امتحان همش بيکار راست راست واسه خودت ميگشتي و در مورد همه چيز فکر ميکردي الا  امتحان قراره سر جلسه يهو جواب سوال ها جلوت ظاهر بشه ومعجزه رخ بده!!!نه...از اين خبرا نيست تو هم انتظار نداشته باش.

لطفا منطقي باش...به هر موفقيت يا خواسته هات  که نرسيدي مقصر خود تو هستي پس بهانه و گله و شکايت و اون شانس داره و.... اين جور حرفا رو بزار کنار....

پس سعي کن که: يا به اندازه ارزوهات تلاش کني يا به اندازه تلاشت ارزو!

غير از اين هيچ راهي وجود نداره چون فقط اوني رو يه دست مياري که لايقش باشي. اين قانونه طبيعته همين.

بعضي از ما با وجود اينکه اين حرفارو قبول داريم ولي باز انتظارات بي موردي داريم درسته؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 0:37  توسط سلام عبدالهی |